جوک
به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟
به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟
اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!
غضنفر رفت مغازه وگفت ببخشيد شما از اون کارت پستال ها داريد که نوشته : عزيزم تو تنها عشق من هستي؟ مغازه دار گفت بله داريم. غضنفر گفت پس 16 تا از اون کارتها رو محبت کنيد!
پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"
غضنفر ماه رمضان زولوبيا گرفته بود و گذاشت رو طاقچه و بعد مشغول نماز شد. يه دفعه متوجه شد پسرش سراغ زولوبياها رفته. موقع قنوت گفت : ربنا آتنا في الدنيا الحسنه ... کسي به زولوبيا دست نزنه!
مردي بدهي و قرض زياد داشت رفت ماشين مدل بالا خريد! زنش پرسيد : آخه مرد با اين وضعي که ما داريم چه وقت ماشين مدل بالا خريدن بود؟ مرد گفت : ماشينو خريدم تا سريع تر بتونم از دست طلبکارها فرار کنم!!!
يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!
ملانصرالدين داشت سخنراني مي کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برايش روشن مي شود. ناگهان در ميان جمعيت ، زن خود را ديد. هول کرد و گفت : البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خاموش.
ها، ها، ها ...!
غافلگيري : از شخصي مي پرسند «چرا قرص هايت را سر وقت نمي خوري؟»پاسخ مي دهد: «مي خواهم ميکروب ها را غافلگير کنم.»اشتباه
شخصي ميخي را برعکس به ديوار مي زد. دوستش از راه رسيد و گفت: «تو اشتباه مي کني، اين ميخ براي ديوار روبه روست.»
دنياي گنجشکي : يک روز يک گنجشک با يک موتوري تصادف مي کند و بي هوش مي شود. وقتي به هوش مي آيد، مي بيند در قفس است. مي زند توي سرش و مي گويد: «بيچاره شدم، موتوريه مرد!»
موهاي سفيد
پدر: «پسرم! هر وقت مرا عصباني مي کني، يکي از موهايم سفيد مي شود.»پسر:« حالا فهميدم که چرا پدر بزرگ همه موهايش سفيد است.»
طرفداري : دو شکارچي با هم صحبت مي کردند. اولي پرسيد:« اگر خرسي به تو حمله کند، چه مي کني؟»دومي: «با تفنگ شکارش مي کنم.»اولي: « اگر تفنگ نداشته باشي، چه؟»دومي:« مي روم بالاي درخت.»اولي:« اگر آنجا درخت نباشد، چي؟» دومي: «خب، پشت يک صخره پنهان مي شوم.»اولي: «اگر صخره نبود، چه؟»دومي:« توي گودالي دراز مي کشم.»اولي: «اگر گودال هم نبود؟»در اين موقع، شکارچي دوم عصباني شد و گفت: «داداش! بگو ببينم، تو طرفدار مني يا خرسه؟!
پشيماني : شبي ملانصرالدين خواب ديد که کسي ۹ دينار به او مي دهد، اما او اصرار مي کند که ۱۰ دينار بدهد که عدد تمام باشد. در اين وقت، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد. پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دينار را بده، قبول دارم.»
لطيفه هاي ملا نصرالديني
علت جنگ
شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله کشيده اي محکم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!
راه گم کرده
ملا خود را از دست طلبکاران به مردن مي زند، او را شستشو داده کفن مي کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان مي برند تا دفن کنند اما تشييع کنندگان راه قبرستان را گم مي کنند و هر چه مي گردند موفق نمي شوند به يافتن راه، ملا که طاقت خنگي آن ها را نداشت از ميان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!
کندن بال مگس
ملا در اتاقش نشسته بود که مگسي مزاحم استراحتش مي شود، مگس را مي گيرد و يک بالش را مي کند. مگس کمي مي پرد دوباره مگس را مي گيرد و بال ديگرش را هم مي کند. او مي گويد: بپر ولي مگس نمي پرد. به خود مي گويد: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنيد گوش او کر مي شود!
عقل سالم
زن ملا به عقل خود خيلي مي نازيد و هميشه پيش شوهرش از خود تعريف مي کرد. روزي گفت: مردم راست گفته اند که داراي عقل سالم و درستي هستم. ملا جواب داد: درست گفته اند چون تو هرگز عقلت را به کار نمي بري به همين دليل سالم مانده است!
ها، ها، ها ...!
نصيحت پدرانه : پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»پسر:« پدرجان! ممکن است بفرماييد که دروغگويي را از چه سني شروع کرديد؟»
موش مردگي : يک نفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.
در چشم پزشکي : پزشک:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يک حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عکس بگيرم.»
در کلاس درس : معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»
نشاني : اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:« اين جا چهار راه سعدي است؟»شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»
فراموشي: مردي به مطب پزشک رفت و گفت: «آقاي دکتر! چند وقتي است که بيماري فراموشي گرفته ام. چه کار کنم؟»پزشک:« اول بهتر است تا فراموش نکرده اي، ويزيت مرا بدهي.»
در کلاس رياضي : معلم:« ناصر! اگر حميد ۵ تا مداد داشته باشد و ۳ تاي آن را به رضا بدهد، چند تا مداد برايش مي ماند؟»ناصر:« آقا اجازه! ما حميد را نمي شناسيم و کاري هم به کارش نداريم.»
ها، ها، ها ...
تکرار تاريخ : پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست که مي گفتيد اولين دفعه که ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»پدر: «بله پسرم!»پسر: «باز هم يادتان هست که هميشه مي گوييد تاريخ تکرار مي شود؟»پدر:« بله پسرم!»پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تکرار شد.»
آموزش: از مردي پرسيدند: «کباب را چطور مي پزند؟»مرد جواب داد:« از آشپزي سررشته ندارم. آن را درست کنيد، خوردنش را به شما ياد مي دهم.»
واي ...! : مشتري: « اين کت چند است؟»فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»مشتري: « واي! اون يکي چي؟»فروشنده: « دو تا واي!»
آرزوي سلامتي: روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد. او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي کند.» شخص عيادت کننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»
اسفناج : يک روز مادري به فرزندش گفت: «دخترم! اسفناج بخور که خيلي خاصيت دارد. آخر اسفناج آهن دارد.»دختر او جواب داد:« مادر جان! تازه آب خورده ام، نکند زنگ بزند!»
نسخه دکتر: بيمار:« آقاي دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي کند!»دکتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»بيمار: «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»
ها، ها، ها ...!
بيکار: يشخصي ساعتش کار نمي کرد. رفت گشت، برايش کار پيدا کرد.در عکاسيعکاس:«دوست داريد عکستان را چگونه بگيرم؟»مشتري:«مجاني!»
به شرط چاقو: مردي بادکنک فروشي باز کرد، اما بعد ازمدتي ورشکست شد، چون بادکنک هايش را به شرط چاقو مي فروخت.
در کلاس فارسي : معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان کلاس تکليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع کلمه اي است؟دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»
درسينما : اولي:«ببخشيد شما روي صندلي من نشسته ايد.»دومي:«مي تواني حرفت را ثابت کني؟»اولي:«بله!چون بستني قيفي ام راروي آن جا گذاشته بودم.»
در کلاس زيست شناسي : معلم:« سعيد! دو تا حيوان دو زيست نام ببر.»سعيد:«قورباغه و برادرش.»
دروغگوها : اولي: «يک روز توپم را شوت کردم، رفت کره ماه، خورد توي سر يک نفر و برگشت.»دومي: «عجب! پس آن توپي را که خورد توي سرم تو شوت کرده بودي؟»
.
ها، ها، ها ...!
دزدي : صاحب خانه:« آي کمک، کمک! دزد!»دزد:« داد نزن بابا! کمک لازم نيست، من با خودم چند نفر آورده ام.»
استراحت : اولي:« از بس استراحت کردم، خسته شدم.»دومي:« خب يک کم استراحت کن.»
نقاش تنبل : اولي:« چه نقاشي قشنگي! اما معلوم نيست طلوع آفتاب را نشان مي دهد يا غروب آن را.»دومي:« نگران نباش. من مي دانم غروب آفتاب است. اين نقاش هيچ وقتي زودتر از ۱۲ ظهر از خواب بيدار نمي شود.»
جملات کوچک به سبک انسان هاي بزرگ!!!
* دريا براي صرفه جويي در آب، کمتر موج مي فرستد.* روزگار غريبي است. يکي در آبپاش گلاب دارد و يکي در گلاب پاش آب هم ندارد!* فکرهايم تابعيت مغزم را از دست دادند.* ساز شکسته را در دستگاه سکوت کوک مي کنم.* سيب به درخت چسبيده، به قانون نيوتن دهن کجي مي کند.* از دودلي خسته شده بودم، يکي از آنها را يدکي نگه داشتم.* زنبور تنها پزشکي است که بدون معاينه به مريض آمپول مي زند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر